خرید بک لینک

دو شب پیش خواب دیدم که در حال مردنم. درست یادم نمی آید، ولی یا به قصد خودکشی سم خورده بودم یا اینکه کسی بهم شلیک کرده بود. به هر حال احساس میکردم که مرگم نزدیک است و در حسرت این بودم که با رفتنم چه کارهای ناتمامی را بر جا می گذارم و چه حرف های ناگفته ای را برای نزدیکانم فاش نکرده ام که کم کم-و نه ناگهان- مردم. از قبل میدانستم که مغز آدمی بعد از مرگ تا چند دقیقه ای در خلسه ای دلنشین فرو میرود و رویاهای زیبا میبیند و گمان میکند که در راه بهشت است و میخواستم ببینم که آیا حقیقت دارد یا نه. درواقع ذره ای از من واقعا میخواست که بمیرد و ببیند مردن چه طور است،ولی بقیه ام همچنان در حسرت و پشیمانی بود و با مرگ مبارزه میکرد. من به خدا اعتقاد ندارم و فکر میکنم که بعد از مرگ محکوم به فنا هستیم و اینکه من اگر بمیرم هرگز به دایی ام که قبلا مرده نخواهم پیوست چون او به کل نابود شده و من نیز چنین سرنوشتی خواهم داشت. باری، داشتم لحظه ی مرگم را توصیف میکردم که-تا آنجایی که یادم می آید چشمانم باز بود و- فهمیدم قرار است بمیرم و جلوی چشمانم سفید شد و آن موقع بود که دوزاری ام افتاد که نخیر، قضیه جدی است و باید مقاومت کرد. نمیدانستم مقاومت چطور است ولی همیشه یک حسی بهم میگوید که انسان اگر خیلی خوب تمرکز بکند و از عمق وجودش بخواهد که زنده بماند، به این راحتی ها نمیمیرد. آخر آن سم یا گلوله به نظرم چندان مهلک نبود که نشود علیه ش پیروز شد. در مبارزه با سفیدی اطرافم بودم که از خواب بیدار شدم.


حقیقتش فکر میکنم که علت دیدن چنین خوابی به ظهر همان روز برمیگردد. یا شاید هم شب قبلش، که به دوست پسرم زنگ زدم و او گفت که فردا ببینمت. گفتم که ساعت ۱۰ صبح به نظرم خوب است و قبول کرد. ساعت هشت و سی دقیقه صبح روز بعد به دوستم شکور زنگ زدم و گفتم که هانا گفته ساعت ده باهاش برویم بیرون و به خاطر همین تو هم زنگ بزن به رعنا و بهش خبر بده. حدود ساعت ۹ به دوست پسرم اسمس دادم که قرار را دو ساعت عقب بیندازیم و قبول کرد. بعد کمی درس خواندم و ساعت ۹ و نیم حاضر شدم و تا باشگاه والیبال هانا قسمتی از راه را پیاده، و بیشترش را با تاکسی رفتم و بعد منتظر شکور شدیم. کاملا خواب آلود بود و میگفت که یک ماهی هست که این وقت از روز را ندیده است. حدود ساعت یازده رعنا هم بیدار شد و به ما پیوست و از آنجا به کافه ای که جای نسبتا دوری بود رفتیم و ساعت بیست دقیقه به دوازده بود و مجددا به دوست پسرم اسمس دادم که قرار را دو ساعت دیگر عقب بیندازیم و گفت که مشکلی نیست. وقتی گارسون آمد که سفارش بگیرد من یک چیزی انتخاب کرده بهش اطلاع دادم. نوشیدنی سردی بود به نام "سیکرت" که هیچ ایده ای نداشتم چیست. لذا پرسیدم: چی هست؟

جواب داد یک چیزی ست که با شیر درست میشود و بیشتر از این هم نمیداند. گفتم: خب این "کوک اسپرسو" چیست؟ گفت آن هم کوکا و اسپرسو است و انقدر کافئین دارد که تا سه روز بیدار میمانی. گفتم همین کوک را بیاور و او هم آورد. سه چهارم لیوان از پایین یک قالب یخ یک تکه و گنده بود که کل حجم لیوان را گرفته بود، یعنی قبلا آب را توی لیوان ریخته بودند و گذاشته بودند یخ بزند. بقیه اش هم یک هشتم کوک و یک هشتم اسپسو بود و کلا چیز خیلی تلخ و جالبی بود که بعد از خوردنش شدیدا احساس خواب آلودگی و تشنگی داشتم که خیلی عجیب بود چون "نوشیدنی" ای سرشار از کافئین خورده بودم. بعدش برگر و نودل خوردیم و من با شکور به خانه اش برگشتم، برادرش امیر هم خانه بود و احتمالا توی اتاقش خواب بود چون صدایی ازش نشنیدم. به شکور گفتم برایم آب بیاورد و یک دستشویی هم رفتم و بعد با بطری آب و خواب آلودگی زیاد خداحافظی کرده به سمت پارکی رفتم که قرار بود آٰرمین را ببینم. تا اینجا هیچ چیز به خواب آن شبم ربطی نداشت ولی بعدا با آرمین به داروخانه رفتیم و من محلول شستشوی لنز-من لنز استفاده میکنم که البته طبی است چون به نظرم لنز رنگی خیلی خز است- خریدم و هی میگفتم که یک چیزی بود که آن را هم از داروخانه میخواستم ولی یادم نمیآید که چیست. همینطور که راه میرفتیم یادم آمد که روغ بادام تلخ میخواستم که آناهیتا میگفت برای پوست خیلی خوب است. بهش گفتم روغن بادام تلخ میخواهم. راستی آرمین میدانستی که خوردن هفت میلی گرم از روغن بادام تلخ کشنده است و آدم حتما میمیرد؟ به نظرم آرمین یکهو ترسید که من به سرم بزند که با روغن بادام تلخ خودکشی کنم چون که تمام مسیر تا در داروخانه را التماس میکرد که نظرم را عوض کنم و هی میگفت تو که پوستت خوب است ولی من بهش وقعی ننهادم. وقتی به خانه رسیدم به این فکر میکردم که من ۶ برابر مقداری که برای خودکشی نیاز است روغن بادام تلخ دارم. میدانید چرا کشنده است؟ آخر هیدروژن سیانید دارد. اصلا لابد شنیده اید که هیدروژن سیانید چرا بوی بادام تلخ میدهد؟ درواقع هیدروژن سیانید نیست که بوی بادام تلخ میدهد بلکه بادام تلخ است که بوی هیدروژن سیانید میدهد.

خلاصه اینکه من دو شب پیش چنین خوابی دیدم، و شب گذشته حدود ساعت ۹ آن را به یاد آوردم و از آن موقع دارم به مرگ فکر میکنم و اینکه چه عجیب است آدم خودش را بکشد و چه راحت است، مخصوصا وقتی یک شیشه روغن بادام تلخ روی میز روبرویت باشد. ولی من به جای خوردن آن فقط چند قطره روی پوستم میمالم و منتظر نتیجه ی جادویی آن هستم. آخر پوست آناهیتا خیلی شفاف و لطیف و قشنگ شده.

الان میدانی به چی فکر میکنم؟ به پس فردا که قرار است به دانشگاه بروم و باری، همه همکلاسهایم را دوباره ببینم و بفهمی نفهمی خوشحال هستم. با اینکه من اصولا آدم اجتماعی نیستم و ترجیح میدم که مرا به حال خودم بگذارند و در این حال دانشگاه رفتن مستلزم حرف زدن با حداقل یکی دو نفر آدم وراج است که تو را گیر می آورند و درباره مسائلی که علاقه نداری صحبت میکنند. ولی همچنان از دانشگاه رفتن دوباره یک جورهایی خوشحال هستم. قبل از تعطیل شدن کلاس ها ما ۶ تا نهال پشت ساختمان شماره ۲ کاشتیم و دلم میخواهد ببینم که بعد از این یک ماه و اینهمه باران و هرچه نباشد، پایان زمستان و شروع بهار چقدر بزرگ و تنومند شده اند. بعضی وقتا فکر میکنم نکند انقدر بزرگ شده باشند که نتوانم آن ها را از درخت های پیر اطرافشان تشخیص دهم، آخر آنجا یک جنگل درخت است. بعضی وقت ها هم فکر میکنم نکند آب خاک پای آن ها را شسته و خودشان را برده باشد و از ۶ نهال فقط دو تایشان سالم مانده باشد و ۳ لاشه آن اطراف افتاده باشد و یکی هم مفقود شده باشد. یا اینکه حتی یک جانور بدذات آن ها را جویده یا کنده باشد. تصمیم دارم اگر پس فردا درخت ها سرجای خود باشند به دور هرکدام یک روبان یا نخ ضخیم ببندم که دیگر خیالم از بابتشان راحت باشد.

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 1:43

صفحه بندی