خرید بک لینک
سال تحصیلی جدید شروع شده بود و به عنوان یه سال دومی رفته بودم دانشگاه. فقط دیدم که همه تو کلاس دارن برنامه هفتگی که آموزش داده رو نگاه میکنن ولی من نداشتم، گفته بودن هرکی نگرفته بره دفتر آموزش بیگره منم رفتم. جاش عوض شده بود! اصلا کل ساختمان عوض شده بود، چند تا از دفتر ها تبدیل شده بودن به کلاس و هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 16:24

دیروز صبح رفتیم کوه، هنوز به مزار شهدا نرسیده بودیم که احسان خسته شده بود. حدود سی قدم از کوه بالا کشیده بودیم که من هم خسته شدم. کوله ام را انداختم و احسان گفت اگر کوله ت سنگین است با مال من عوضش کن، او یک کیسه ورزشی بند دار داشت که فقط کمی نمک و فلفل دلکه ای تویش بود. بار هایمان را عوض کردیم و بندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1396 ساعت: 16:24

جدیدا چنان حس عشق و عاشقی پیدا کرده م که بیا و ببین. همه اش دلم برایش تنگ میشود. چاره چیست؟ شاعر میگوید: کلما اردت انا اقول "احبک"، خرجت "کیف حالک؟". و انا "کیف حالک؟" جداً!

که معنی اش میشود: هروقت میخواستم بگویم که "دوستت دارم" به جایش "حالت چطور است؟" از زبانم خارج شد. و من خیلی "حالت چطور است؟"!

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: يکشنبه 11 تير 1396 ساعت: 2:02

من چه احمقی هستم! تا الان فکر میکردم که چه هم صحبت خوب و چه شنونده و فیسلوف عالی ای است. فکر میکردم باید همه چیز را به او بگویم و از او نظراتش را بخواهم. من کل عمرم نظر همه ی مردم را درباره همه چیز پرسیده ام و میتوانم بگویم از خودم استقلال ذهنی ندارم و بسیار وابسته به نظرات دیگران و به ویژه او بودهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: شنبه 3 تير 1396 ساعت: 15:33

کاش تخمشو داشتم و الان میرفتم دو قلوپ جانانه از اون روغن بادام تلخ میخوردم و میمردم. چرا؟ به تفصیل عرض میکنم الان.

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: يکشنبه 3 ارديبهشت 1396 ساعت: 19:03

امروز داشتم از پله های دانشکده داروسازی بالا میرفتم که دیدم آرمین چند پله بالاتر مقابلم است و دارد به سمت ساختمان ۲ می رود. کمی سرعتم را زیاد کردم و توی حیاط پاپیتال ها بهش رسیدم و زدم روی شانه اش. تا ساختمان ۲ با هم رفتیم ولی چیزی نگفتیم. شب احوالم را پرسید که گفتم خوبم و من هم حالش را پرسیدم که گفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: يکشنبه 3 ارديبهشت 1396 ساعت: 19:03

امروز آخرین جلسه ی آناتومی اندام فوقانی تشکیل شد و استادمان یک عوضی به تمام معنا است. ساعت ده به آزمایشگاه بافت رفتم و تعدادی لام دیدم، از کوییز هفتگی بافت عملی هم نمره ی کامل گرفتم. ساعت یک به خانه برگشتم و ساعت سه و نیم کلاس گیتار داشتم،ساعت سه و بیست دقیقه یادم افتاد که روپوشم را در آزمایشگاه باادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: يکشنبه 3 ارديبهشت 1396 ساعت: 19:03

کاش میتونستید جلوی خودتون رو بگیرید و نظر های "به تخمم" برام ندید. خب الان تو خیلی خوبی؟ خیلی کولی؟ خیلی قهرمانی؟ آفرین به تو بابا.

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: يکشنبه 3 ارديبهشت 1396 ساعت: 19:03

دو شب پیش خواب دیدم که در حال مردنم. درست یادم نمی آید، ولی یا به قصد خودکشی سم خورده بودم یا اینکه کسی بهم شلیک کرده بود. به هر حال احساس میکردم که مرگم نزدیک است و در حسرت این بودم که با رفتنم چه کارهای ناتمامی را بر جا می گذارم و چه حرف های ناگفته ای را برای نزدیکانم فاش نکرده ام که کم کم-و نه ناادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 1:43

الان که روی فرش اتاقم نشسته ام، تکه ام به بالش بزرگ و نرمی است که آن هم به لبه ی تختم تکیه دارد. آهنگ قشنگی را گوش میدهم و یک سووشرت خاکستری پوشیدم که خیلی دوستش دارم و کلاهش را هم به رسم افسردگی روی سرم کشیده ام. الان میخواهم بیوشیمی بخوانم، مبحث چربی ها و اکسیداسیون و بیوسنتز اسید ها چرب آزاد که دکتر شکیبا به ما درس داده. دکتر شکیبا از دوستان دایی و مادرم است و اگر از درس او نمره ام کم شود مایه ننگ و آبروریزی خانوادگی تلقی خواهد شد.

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 1:43

روی تختم لم داده بودم، بستنی معجون میخوردم و آناتومی میخواندم. یه قاشق خیلی بزرگ از بستنی را در دهانم چپاندم که دچار سانحه ی مغز-یخ زدگی یا brain freeze شدم. بلافاصله یاد آناهیتا افتادم که دم به دقیقه برین فریز میشود و دلم آنقدر تنگ شد که توی کله ام بر سر همه ی آدم هایی که میشناسم داد زدم که او دوستادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 1:43

احساس خواب آلودگی، بی هدفی و بی ارزشی زیادی دارم. حس میکنم چیزی از زندگی ام رفته که وقتی بود باعث می شد این احساسات را نداشته باشم ولی نمیدانم چیست. من تمام عمرم همین حس را داشتم به جز سه دوره زمانی:پاییزی که سال سوم دبیرستان بودم، چون آن زمان کتابهای هری پاتر را میخواندم و خیلی بهم خوش میگذشت. تابسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: يکشنبه 6 فروردين 1396 ساعت: 4:58

بعد از تمام شدن کلاس بیرون رفتم. کلاه پالتوی سیاه و سبز تیره ام را روی سرم کشیدم، تا بینی ام را پوشاند. بلافاصله از تنهایی پشیمان شدم و برگشتم که یگانه را پیدا کنم ولی توی کلاس نبود. از یکی از دختر ها پرسیدم:-یگانه را دیدی؟ +نه. برگشتم بیرون، نبود. از پسرهایی که همیشه کنار در ورودی کشیک میدهند پسیدم: -یگانه را دیدید؟ +نه! از پله ها پایین آمدم و از آدمی که هیچ ربطی به من یا یگانه نداشت همان سوال را پسیدم و همان جواب را شنیدم. از پله ها بالا رفتم و از دختری که پالتوی صورتی داشت هم سوال کردم و او هم یگانه را ندیده بود. احساس تنهایی بی سابقه ای می کردم و شدیدا خود را نیازمند همراهی چون یگانه می دیدم. توی سرویس بهداشتی رفتم و پیدایش نکردم. توی کلاس را باز هم نگاه انداختم و ناگهان احساس بیزاری بهم دست داد. خواستم بیرون بروم ولی برگشتم و هدفونم را از کیفم برداشتم و بعد بیرون رفتم. ساختمانی که کلاس های آن روز در آن تشکیل شد دقیقا لبه ی کوه قرار دارد. اگر از پشت ساختمان راهت را راست بگیری و بروی دقیقا به نوک قله میرسی. بدون هیچ مرزی- به جز تعداد زیادی درخت از انواع مختلف. پشت ساختمان- که بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: جمعه 13 اسفند 1395 ساعت: 10:12

تا قبل از یک ماه پیش قطعا به او فکر میکردم و قطعا زیاد هم فکر میکردم، ولی از یک ماه پیش تا به حال از ذهنم بیرون نرفته، حتی برای یک لحظه. خیلی حس بدی است که ذهن او پر از آدم های مختلف است و جای من در آن بسیار کوچک و تنگ است. او برای من یک هم صحبت عالی بود یا شاید اگر امیدوار باشم، او برای من یک صحبت عالی است.با او درباره همه چیز حرف میزدم و خسته نمیشدم و من حتی نمیدانم که او کیست! برایم مهم نیست. چیزی که برایم مهم هست این است که مرا دوست داشته باشد و با من حرف بزند. به من چیزهایی را بگوید که به بقیه نمیگوید و به من اعتماد کند و خلاصه اینکه دوست باشیم. امیدوار بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 6:02

اگر آدم هایی که دوستشان دارم بهم توجه نکنند ازشان به طور برگشت ناپذیری متنفر میشوم. به نظرم این هم یک جور دل شکستگی است.
تا حالا زیاد از این آدم ها داشته م، خیلی زیاد و تا دلتان بخواهد. از معلم و استاد و همکلاسی گرفته تا خانواده و دوستان. الان وقت ندارم درباره ش بنویسم میگذارم برای بعدا

برچسب: نویسنده: حمید بختیاری تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 6:02

صفحه بندی