بعد از تمام شدن کلاس بیرون رفتم. کلاه پالتوی سیاه و سبز تیره ام را روی سرم کشیدم، تا بینی ام را پوشاند. بلافاصله از تنهایی پشیمان شدم و برگشتم که یگانه را پیدا کنم ولی توی کلاس نبود. از یکی از دختر ها پرسیدم:
-یگانه را دیدی؟
+نه.
برگشتم بیرون، نبود. از پسرهایی که همیشه کنار در ورودی کشیک میدهند پسیدم:
-یگانه را دیدید؟
+نه!
از پله ها پایین آمدم و از آدمی که هیچ ربطی به من یا یگانه نداشت همان سوال را پسیدم و همان جواب را شنیدم. از پله ها بالا رفتم و از دختری که پالتوی صورتی داشت هم سوال کردم و او هم یگانه را ندیده بود. احساس تنهایی بی سابقه ای می کردم و شدیدا خود را نیازمند همراهی چون یگانه می دیدم. توی سرویس بهداشتی رفتم و پیدایش نکردم. توی کلاس را باز هم نگاه انداختم و ناگهان احساس بیزاری بهم دست داد. خواستم بیرون بروم ولی برگشتم و هدفونم را از کیفم برداشتم و بعد بیرون رفتم.
ساختمانی که کلاس های آن روز در آن تشکیل شد دقیقا لبه ی کوه قرار دارد. اگر از پشت ساختمان راهت را راست بگیری و بروی دقیقا به نوک قله میرسی. بدون هیچ مرزی- به جز تعداد زیادی درخت از انواع مختلف.
پشت ساختمان- که به آن ساختمان جدید میگفتند- رفتم، و رفتم و رفتم، و از جایی که مسیر ناهموار و درخت ها متراکم می شدند هم گذشتم و به جایی رسیدم که کفش هایم در گل گیر میکرد و پاهایم سنگین شده بودند. قطعه ای از آهنگی که دوست جدید و عزیزم برایم فرستاده بود را هی تکرار میکردم:
i'm always in the wrong place, at the wrong time.
heading in a bad trip, with the wrong high.
i don't really know why, but you felt right to me.
i haven't had a good thing, in a long time.
moving in the fast lane, with the wrong guy.
i don't know why,
but you felt right to me.